وشعری دیگر
سگ دو که نمی شود
با این همه خیابان
عوضی هم نباشیم
شاه چراغ هم بیاید
بوی گند ورمان می دارد
سر از خرابه های پشت جهان در می آوریم
تف که بر ما بکنند
پاک خواهیم شد
گفتن که ندارد
سگ دوهم که بزنیم
خیابان عقش می گیرد
دروغ از آب در آمدیم
تا پرچم ها
بالای سر ما
خبردار با یستند
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1384ساعت 2:12  توسط میلاد
|
مکاشفه
خوبی از چادر مادر بزرگ نبود
ارواح سرگردان همین کوچه ها در پریشانی خوابها گفتند
گفتند مکاشفه از بوی تند عرق پدرآغاز شد
وقتی نعره می کشید
ودیوارها می ترسیدند حتی
وقبرستان فردا توجیه می شد
تو خواب نداری ؟
مادر بزرگ چادرش گره خورد به خاک و دیگر بر نگشت
وبکارت چروکیده اش آشفتگی خاک شد
وما بچه ها قائم موشک بازی کردیم
زود خونه برگردید
خوبی از مشق خط خورده نبود
از استوای جغرافیا
نفهمیدیم زمین بازی در آورده است
بچه که نبودیم گم شدیم پشت چند خواب
چک که خوردیم پدر نفرین نشد
یکی اذان خفه نکرد
کهکشان گفتیم همین نزدیکی نبود
بودا کی بود کی نبود
تخته سیاه سیاه بخت شد
بسه بچه وراجی
ویادمان که رفت
ارواح از خواب بالا رفتند
مادر گفت خیر باشد
وپدرنعره کشید
وما فهمیدیم رستگاری از کرم ها بود
که بوی مادر بزرگ می دادند
سرم درد گرفت خفه
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1384ساعت 0:25  توسط میلاد
|
هر شعر تازه برای من تجربه ایست تازه در زبان ودر بیان .ورسیدن به چشم اندازهای تازه.شعر( در گذشته) یکی از آخرین تجربه های من است اما من یک لحظه هم متوقف نمی شوم وباز به تجربه های تازه خواهم رسید.
در گذشته
از گذشته من
چیزی خواب خاطره گم می شد تا چیزی ازگذشته من روی سطح این امروزسربخورد وبیفتد تا گذشته من که پرید پدرم توی حرفم ویک چک خواباند تو صورتم و مادرم پیر شد ته گذشته من از چیزی که چروک و چین چین دامنش حتی ضربان قلب را به سخره می گرفت تا چیزی از گذشته من حک شود پای همین سیاه مشق که تمرین ابدیت هم هست و هست همین خواب خاطره که از گذشته من روی سطح این امروزهنوزراه می رود درهمین وقت که پدرم پرید توی حرفم و من زدم زیر گریه و مادرم تور سفیدش را کفن گذشته من کرد تا شیراز پستانش نچکد دیگر بر لبان نیم بسته ای که درگذشته من بسته شد ورسید به روی سطح این امروزاز گذشته من
دلم ریخت پایین که زمین از گذشته من روی چین و چروک هایش نقشی برجا دارد ومی دارد وبارش باران تا ادامه دارد ومی بارد ویکهو دلم بریزد پایین وببینم خانه هم هفت کفن پوسانده است وحتی از گذشته من روی سطح این امروزهم چیزی بر جا نمانده است وببینم از گذشته بی نصیب مانده ام از نفرین وسرزمین وحتی زمین
زمین هم فاصله از بسیار تا تکرار مکررا ت مویه ادامه ی گذشته من از سطح این امروز شد تا از من پیرترحتی نوح هم نباشد در فاصله دیگر از گذشته من که چیزی خواب خاطره شد ومادر بزرگم سر زا رفت ورفت ورفت به شکل زمین تا هنوز وصله بزنم بر تن وازتن من را بگیرم وچیزی از گذشته من روی سطح این امروز شوم
ته ته ته ته خواب بیرون می زنم
وپدرم سرش را از گور بیرون زده است ودارد رو ملافه های خونین زمین را به شلاق می گیرد وحتما مادرم ته ته ته ته کمدی تمام سیا هی اش حبس شده است در گلو در گذشته من
روی سطح این امروزتکرار خواب خاطره از گذشته من
تا قبرستان باز ببلعد و بلعیده است وآیا کسی هست نخواهد ببلعد یکی همین پدرم که دیگر نپرید توی حرفم وپشت جای خالی مادرم یکهو دلم ریخت پایین واز حذف چیزی بر این کاغذ جا ماند تا چیزی از گذشته من روی سطح این امروزپرتابم کند به خواب خاطره
حرف جاودانگی هم لای همین کلمات سقط شود وبر جا بماند خالی گر چه هنوزروی من راه می رود روزونصیب می برد چیزی از گذشته من زندگی
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم مرداد 1384ساعت 14:45  توسط میلاد
|
شعر بازی زبان است در پروسه ای فکری که مبنایش بر تخیل است. این تعریفی است که من به آن رسیده ام. امیدوارم نظرتان را در باب این تعریف بنویسید.
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم مرداد 1384ساعت 14:44  توسط میلاد
|
اینجا.....
اینجا جهنم است آیا
که زمین
به خودش هم رحم نمی کند
که از همه این آدم و عالم
به این خشکیده درخت
که وسط این حیاط
سالهاست
دست به کمر ایستاده است
دل بسته است
نمی داند همین جوری پیش برود
نفرین هرچه خانه است
زمین گیرش می کند
این خانه های کوچک و بی آدم
که به هوای دود زده کوچه هم حتی
حسادت می کنند
که ( خوش به حالشون
که چند از این چرخونه
هم نفس اهالی بهشتن)
این خانه ها
که بعید نیست همین روزها
دست به قتل این درخت بزنند
تا مبادا هوای مسموم این روزها
منقرض شود
***
همین که به یقین
اینجا جهنم است
دی 83
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم مرداد 1384ساعت 13:58  توسط میلاد
|
مرگ از چیزی
مرگ چیزی ازمن تصویرپنهان پدربزرگ می شود درقاب گرد گرفته ته صندوقچه گوشه انبار
از من که چیزی کم وتوجیه پرسه ای می شود در لابه لای بیداری
که حتی حیرانی کلمات از اعماقش نشانی ای خواهند داشت
چیزی از من که مرگ می شود تا پدربزرگ استخوان هایش را تعویض کند
در نیشخند هر جمعه ای که سرتا سراین جهان را دورمیزند و بازبه همین قبرستان می رسد
از من مرگ کم است وهنوز روزهست و قرن های دیگرهم
مگرپدربزرگ گوشه انبار ظهورکند
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مرداد 1384ساعت 0:45  توسط میلاد
|
(1)
خواب من سر بریده وسط بیداری ات می افتد
و بر خاطره سنگ شده ات
حک می شود
بیدار می شوم و
تو درمحو خوابم
سقط می شوی
(2)
به بازی باز بگرد و
گرگم به هوای کودکی را
پشت همین خرابه ها
بدو
تا چند هزاره بعد هم
استخوان ها یت
زمین را
به بازی بگیرند
(3)
این قصه ادامه ات میکند به شکل سرگردانی های پشه های بی چراغ
آنوقت آنقدر خودت را به شیشه خواهی زد
که فردای همین تاریکی تاریک خواهی شد
بعد
شناسنامه باطله ات
ته کشویی در ته اتاقکی پشت خانه ای
خاک خواهد خورد
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مرداد 1384ساعت 0:39  توسط میلاد
|
(۱)
باد همین اطراف خودش را گم کرده است
به کجا؟
باز بن بست
در هر اطراف دورمان
باد لابه لای حیرا نی هایما ن می پیچد
آنقدر دویدیم
که جا ماندیم
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1384ساعت 0:56  توسط میلاد
|
جهان با حضور شعراست که برایم تحمل پذیر شده است و مر گ شاعر یعنی غیبت شعر وغیبت شعر یعنی پایدا ری ظلمت واین یعنی رگ را بزنم وخلاص و درهمین روزها بود که باز شعر سیاه پوش شد وظلمت نیشخندی زد که نازنین نظام شهیدی هم شعر را تنها گذاشت
واین شعر من که در اندوه نبود او به کاغذ آمد تا همچنان جهان تحمل پذیر بماند
سه شنبه
برردپای برف ها
شک کرده است وچرایش
بر خانه خالی
پاسخ تمام جهان شده است
(نیشخند کوچکی
بر ظلمت ما
در آنسوی بی نهایت صفرها
شاید نشانه ای باشد)
سه شنبه
در غیاب عابران
معاصر باد می شود
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1384ساعت 0:16  توسط میلاد
|
میلادم بچه تخس وسربه هوای همین گوشه کناره ها .شاعرم واین یعنی حقیقت من اینکه بی شعر خواهم مرد.من یکی از قربانیان هنرم تا زیبایی باقی بماند .گیج این چر خش ابدی ام که چرا و برای چی هی نفس نفس نفس.هستم هنوز.تا کی نمی دانم.اما می دانم فروغ با من هست کافکا با من هست موتسارت با من هست مایا کوفسکی با من هست شوپن با من هست کرت کوبین با من هست شاملو با من هست بکت با من هست و..و..و..و..وشما با من هستید .پس من تنها نیستم.کمکم کنید تنها نباشم.
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم مرداد 1384ساعت 23:31  توسط میلاد
|
چقدر چیز های مسخره و ابلهانه زیاد است.چقدر تمام زندگی بازی است. چقدر بی اعتمادم به همه چیز.به قول آن فرزانه احمد شاملوهیچ چیز شرط هیچ چیز نیست.
بازی ام دادند
با چند تکه سنگ و گنجشک
گفتند بزن
زدم
اما خون از من فواره زد
ادامه می دهم چون چاره ای ندارم .این هر روزه این پتک این مغزمتلاشی .باید ادامه بدهم.
+ نوشته شده در دوشنبه دهم مرداد 1384ساعت 14:21  توسط میلاد
|